تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم سیمرغ

 

بسم الله الرحمن الرحیم

صاحب العصر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف :

" ملعون ملعون است کسی که نماز عشاء خود را آنقدر به تأخیر بیندازد که ستاره ها زیاد شوند و ملعون ملعون است کسی که نماز صبح خود را آن قدر به تأخیر بیندازد که ستاره ها پنهان شوند "

منبع : کتاب روز رهایی

به نقل از بحار الانوار ، جلد ۵۲ ، صفحه ۱۵

خدایا به آبروی مهدی فاطمه توفیق نماز با معرفت و اول وقت را نصیب همه ما کن

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

امید ، این روزها نیست و وقتی نباشد یعنی ایمان نیست و وقتی نباشد یعنی یقین نیست و وقتی نباشد یعنی گم کرده ام ؛ خدا را . این روزها شکستنی شده ام زیر بار فکر ها و حرفهایی که گفتنی نیستند و نهفتنی هم ! می خوانم ؛ مدام می خوانم ، اما نوشتنم نمی آید ...

گفتنی ها را می شود نوشت ، شاید ، اما نهفتنی ها را چه ؟

من مانده ام و دنیای تنهای خودم برای آمدن و ماندن و رفتن ؛ در خلوت جمع خودم . در اجتماع تنهایی هایم و فقط خودش می داند این دور باطل بی خودش چه عذابی است !!! و چه پیاپی زمزمه می کنم بودنش را شاید لمسش کنم با تمام دلم ، شاید ...

و من در حسرت شاید ها ...

خیلی وقت گذشته از روزی که خواستم بخواهمش و همه چیز را رها کردم برای داشتنش ، برای فهمیدنش ... غافل از فهم فاصله هایی که به وهم من نیایند ... آنگاه من ماندم رهای رها ، تهی تهی ... بی هیچ غایتی ...

اینکه می گویم بی غایت ، پوچی نبود ، گاه می اندیشم پوچی هزار بار شرف دارد به بی غایتی و من به بی غایتی رسیدم ؛ نه چون غایتی نبود که بود ! که یقین داشتم بود !  که یقین داشتم هست ! که یقین دارم هست ! ولی نمی فهمم !!!

در کوچه پس کوچه های خاک تلوتلوخوران می رفتم و می رفتم و می رفتم بی هیچ غایتی . پایم نه خاک آلوده ، که گل آلوده بود از خاک و اشکهایم و سرم سربه هوا دنبال یک تکه آسمان ، دنبال یک تکه از صداقت . نبود ! یا اگر بود دستم نمی رسید به بلندای قامتش و من چه مستاصل دست می یازیدم حرمت را شاید لمسش کنم با تمام دلم ، شاید ...

و من در حسرت شاید ها ...

هر کس می آمد خطی از خاطره ها می گذاشت و ردی از یادها ، برخی تیره تر و برخی ناپیداتر  ، مثل ساقی که قدرتی نامحدود ، مثل سید که غریبه حرم ، مثل جوهر که جوهره قلم و مثل منجی که خط و خال خدا را . و من مدام در گیر و دار این خانه ها که همه گشوده بودند از بستگی و بسته از هر چه گشودگی ؛ که هر چه گشودگی از ایشان بود و هر چه بستگی از من ! من مانده بودم میان وحشت یأس و بهجت امید . از اینهمه شکستگی و گستردگی ؛ از من و راه ؛ از دل و دلپناه !

هر چه بود آن روزها امید رنگ دیگری داشت ؛ هر چند گرفته اما نشکسته بودم ؛ هنوز باورم نشده بود این سست تر از بیت عنکبوت را و چه ساده لوحانه بند بازی می کردم روی رگهای بی شریان این جسم متعفن ! آن روزها از امید معنای دیگری داشتم . چه ، از خدا ! و حیات ... و حیات تلخ بود در عین عذبش ؛ هر چند هیچ کس لذت سردرد بعد از اشکهایم را نمی فهمید و من چه سرخوش ناله می کردم شبانه هایش را شاید بفهمم راز ماهش را با تمام دلم ، شاید ...

و من در حسرت شاید ها ...

روح می پروراندم غافل از تنگی تن ! غافل از پای بستگی ! غافل از دل شکستگی ! و مدام دل خوش می داشتم به دلی شکسته که وعده شده به مامن او ... نه این دلخوشی ، وعده ای دروغ باشد ، نه ، که نه شکستگی دل من جنس شکستگی لایقان ! می شکستم و به وهم قرب ، قهقرا می پیمودم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و ... سراپا توهم بیراهه و دستی که می کشید و من چه هوس آلوده همه عمر بیراهه می رفتم ، چه هوس آلوده ... می رفتم و پروار می شدم از باد و حباب وار می غلتیدم روی این دریای همه خروش بی آرامش ... غافل از اینکه محتاج دمی آرامشم ، غافل از اینکه آنی سکوت می خواهم ، لحظه ای بازدم بی دم .

گوش می بستم از نوا ، دست می کشیدم از تار ، چشم فرو می بردم از نقش ، دل می شستم از مهر ، شانه تهی می کردم از بار و تن بی نیاز از توش ! بی آنکه بدانم نوای تار نقش آفرین مهر ، باری است بر شانه که تنها توشه تنهایی من است ! و من چه کودکانه تهی می شدم از خودم شاید بیابم خودش را با تمام دلم ، شاید ...

و من در حسرت شاید ها ...

می خواستم بازی کنم بی قاعده ، اما هر چه دور می گشتم قاعده بود که چون زنجیر نه دست و پایم را که دلم را به چارمیخ کشیده بود و من خفه می شدم میان این قواعد خاکی . دلم یک جام طهور می خواست و یک جرعه شور تا تهی شوم از عبای زهد و قبای عقل ... دلم یک جام طهور می خواست اما ... سرکشیدنش جسارت می خواست و من ، با جامه زهد ، بی جام طهور چگونه فارغ از عقل می بایستمی بود ؟! من مانده بودم و دور باطل عقل و شراب و زهد و شور و باز و باز و باز ... نه جسارت این داشتم و نه طاقت آن ... می شکستم ؛ استخون به استخوان ، قافیه به قافیه و غزل دلم پاره پاره می شد پای سرم !!!

نه امید آزادیم بود از این قفس و نه جان ماندن ؛ می سوختم و ساختنم نمی شد ... و مدام کنج عزلتم فراختر می شد برای تنهایی و فاصله ام بیشتر و بیشتر و بیشتر و ... آنقدر که گشادی جمعی را به تنگی کشاند و من ، چه می توانستم بکنم جز آنکه کردم ؟! تاوان سختی بود قربانی کردن دل به پای جمع ... تاوان دهشتناکی بود ترک عزلت به مقصدی سراسر کثرت ... و من پیشتر نبریده بودم از اینهمه کثرت ، والله که نبریده بودم ! جز در میانشان " تویی " معنا نداشت ، می دانم ! اما ... و من چه بی رحمانه ترک می کردم کثرت یگانگی ام را شاید دست بیابم به یگانه خاطر جمع تو ، شاید ...

و من در حسرت شاید ها ...

و من حتی نتوانستم ممنوعه ها را بفهمم ! که بود و نبودش ممنوعه بود و من ، حوایی که نمی خواستم یا شاید نمی توانستم طعم گسش را ، بعد از هبوط آغازین ، دوباره  ببلعم ... میوه ای کال بود بر بلندایی که نه قامتم یارای رسیدنش داشت و نه ضعف جانم تاب چشیدنش را ... می خواستم ؛ درختی را که شوق سایه اش هماره با من باشد و نباشد . میوه ای را که طعمش زیر دندانهایم باشد و نباشد . برگی را که سبزی اش طراوت جانم باشد و نباشد . ساقه ای را که حمیتش به نگاهم باشد و نباشد . غافل از آنکه قطره قطره اکسیژن می بلعد و چیزی برای من نمی گذارد ... غافل از اینکه هر چه باشد ، ممنوعه است و مرا یارای فهم ممنوعه ها نبود . ممنوعه هایی که هبوط هدیه شان بود و چه پر بها کالایی ؛ که اگر نبود کجا معنای عروج فهم می توانستی کرد ؟؟؟ اما چگونه می شد پیش از عروج دوباره هبوط کرد ؛ اصلاً اینبار به کجا ؟ به اسفل السافلین ؟ به ادرک الدرکات ؟ و من غافل بودم از حرام و مباح و مکروه و حلال ؛ که ممنوعه ها هم به قاعده خود می تازند و به قافیه خود می سرایند و من ، بیزار از قاعده ها و گریزان از قافیه ها ... من فقط شاید یک غزل می خواستم ، با قافیه ممنوعه ، شاید ...

و من در حسرت شاید ها ...

و گاه بودند غریبانی افتاده در خاک ، فهم کرده ی این غربت ... و فاصله ها مجال گفتن و شنیدن نمی دادند ، و قاعده ها هم . و فاصله ها مجال درد گفتن و دل شنیدن نمی دادند ، و قاعده ها هم . و فاصله ها مجال هجر گفتن و وصل شنیدن نمی دادند ، و قاعده ها هم . و من از هر چه قانون دل خسته بودم ، و من از هر چه مقرره رنجور بودم ، و من از هر چه زمین ...

هول این قاعده ها نه لذت پیش باقی گذارده بود ، نه شور حال و نه امید پس ! هول این قاعده ها تهی کرده بود هر چه غزل و قصیده و مثنوی هزار و یک شب را ... هول این قاعده ها هوس پریدن ها را ، عاشقانه پریدن ها را زدوده بود و حالا ... دیگر نه حیات معنا داشت نه موت ! نه زندگی نه مرگ ! نه عزت و نه ذلت ... و من تهی شده از هر معنایی ، خشکیده لب و تکیده جان ، سعی صفا و مروه می کردم صفای تو را و معرفت تو را ... شاید جرعه ای زمزم دوباره ، شاید کعبه ای طواف دوباره ، شاید ...

و من در حسرت شاید ها ...

و من در حسرت شاید ها ، در حیرت باید ها ... چشمهایم را می بستم ؛ شرمسار گشادگی رایحه ای که محکوم بود به قفس شکوفه ؛ آراسته اما مردنی ! دلفریب اما پژمردنی ! نه به یک قرن و یک دهه و یک سال ؛ که به چند صباحی . و نه به طوفانها و کولاکها و رگبارها ؛ که به نسیمی شاید بی رحم تر ! و من در حیرت باید ها ، در حسرت شاید ها ... چشمهایم را می بستم و بادابادی را حواله روزها می کردم ؛ شاید خط و خال ناموزونم پسند خیالش آید ؛ نه خیال هیچ خاک نشین که خیال یگانه رؤیای تعبیر شده تمام کابوسهای شبانه ام ، و آنگاه سراسر تنم صفا باشد و مروه و زمزم و کعبه و لایق طواف ، شاید ...

و من در حسرت شاید ها ...

 

۹/۸/۸۸

پ.ن : شاید تیتر مطلب بی ربط به نظر برسه اما وقتی دیوان رو باز کنی تا حرف دلت رو از بین اشعار حضرت به عنوان تیتر بذاری و بین واژه ها حیرون و سردرگم بمونی ، ربطش معلوم میشه !

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

وقتی تو هستی هم هستهای ما چونانکه بایدند و هم بایدها ...

وقتی تو هستی دیگر لبخند لاغری نیست تا ذخیره کنم برای روز مبادا ، تو سراسر قهقهه می شوی تبلور یافته در من و من زار زار گریه می کنم از شوق بودنت !

وقتی تو هستی ، شور هست، خنده هست، اشک هست، درد هست، درمان هست .

وقتی تو هستی ، زندگی جریان دارد ؛ وقتی تو هستی من زندکی می کنم به رسم زنده گی ، لحظه هایم بوی تو می گیرند و ثانیه هایم رنگ تو . وقتی تو هستی زنده گی هم رسم دیگری دارد ، طرح بهتری دارد .

وقتی تو هستی من و سجاده و حافظ ، با دو قطره اشک ، آنچنان عالمی داریم که هزار تا مجنون و لیلا نظیرش را ندارند . وقتی تو هستی ، درست میان قلب و سینه ام ، حافظ و سجاده و من ، با دو دانه تسبیح و یک جرعه حرف ، آنچنان مست می شویم که هزار تا شیرین و فرهاد ، با صدها جرعه نظیرش نتوانند .

وقتی تو هستی ، حافظ و سجاده و تسبیح و اشک و حرف هم که نباشد ، مهم نیست : تو هستی !

وقتی می گویم " وقتی تو هستی " خنده امانم را می برد ! مگر لحظه ای بدون بودن تو هست ؟؟؟

***

پ.ن : چند روز دیگر سالروز هجرت عزیزی است که هنوز رفتنش باورم نشده ، و این نوشته ، بی مایه از الهامات او نیست ، برای شادی روحش از فاتحه دریغ نکنید .

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام آقا !

امیدوارم هنوز حالی برایتان باقی باشد ، با احوال و اوضاع ما به اصطلاح شیعیانتان .

می خواهم بی مقدمه بروم سر اصل مطلب :

پیشتر از شما شنیده بودم که دنیا محل گذر است و اینکه برای این محل گذر به قدر سفر توشه برداریم .

به قدر یک سفر یعنی چند دست لباس و کمی آذوقه و یه کم اسباب و اثاث ضروری دیگر .

این سفر آخری ، با تمام تفاوتهای تلخش ، یک تلنگر داشت برای من ...

آقا ما محل سفرمان را هم محل گذر نمی دانیم چه برسد خانه حضرمان را !

آقا باورمان کن اینجا ماندنی نیستیم ، شاید دل کندیم .

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

معمولا می نویسم ؛ حالا یا توی دفتر  یا توی وبلاگ یا هر جای دیگر ، می خواهد از خودم باشد یا مشق حکمتهای دیگران . گاهی وقتی بر می گردم و نوشته ها را ورق می زنم فارغ از محتوا برخی صفحه ها انرژی عجیبی دارند . شاید همان حسی که موقع نوشتن داشته ام و حالا حسابی با من فاصله دارد توی واج های کلمات جاری است و من دوباره حسشان می کنم . شاید نفس نوشته ارزش خاصی دارد که از بدو سروده شدن با حرف حرفش عجین است . این چند روز یک دفتر نه چندان قدیمی اما فراموش شده را ورق می زدم که دیدم سراسر انرژی است ؛ نوشته ها از نهج الفصاحه است . دلم نیامد فقط خودم بخوانم ، خیلی برای انتخاب یه جمله تک بین تمام جملات تک دیگه کلنجار رفتم ولی این از همه بیشتر با حال و هوای امروزم می خوند :

سخت ترین بلا ، کم صبری است .

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/07/18ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

این شعر رو خیلی دوست دارم ، چرا که در هر شرایطی که باشم گویی حرفی برای گفتن دارد ، در " هر " شرایطی :

کسی که آینه ها را فریب داد ، منم

به روی صورت خود صورتک نهاد ، منم

هزار سال برای تو اهرمن بودم

سیه دلی که تو را می فریفت ، من بودم

همیشه از افقی بی فروغ می گفتم

بس است هر چه شنیدی ، دروغ می گفتم

سفر به شهر شقایق ، دروغ بود دروغ

حکایت دل عاشق ، دروغ بود دروغ

ببخش با دل رؤیایی تو بد کردم

تمام خاطره های تو را لگد کردم

به سادگی تو ، نیرنگ می دهد پاسخ

سلام آینه را سنگ می دهد پاسخ

بهار لحظه پیوند را نفهمیدیم

و ما قداست لبخند را نفهمیدیم

به پاکدامنی برگ سیب شک کردیم

به بی ریایی دستی نجیب شک کردیم

چه بی غمانه نشستیم و چیزها گفتیم

به قاصدک به گل سرخ ناسزا گفتیم

شنیده ام که فقط در بهار می آید

و روی اسب سفیدی سوار می آید

بهار هم برود پشت شیشه می مانم

همیشه منتظر آن همیشه می مانم

بنفشه های جنون در بغل ، بیا ای دوست

و یا به وسوسه این غزل بیا ای دوست

چه انتظار بدی بود ، سر نمی آمد

نشسته بودم و خورشید در نمی آمد

کسی که منتظرش مانده بودم آن همه سال

چقدر فاجعه می شد اگر نمی آمد

درست ، نقشه یک عمر با تو بودن من

قشنگ بود ، ولی جور در نمی آمد

به آفتاب قسم می خورم که می آید

به من امید نمی داد اگر نمی آمد

رسیده بودم کم کم به آخر قصه

اگر که حوصله ات زود سر نمی آمد

قرار بود که تا آخر غزل برویم

زرنگ بود ، از این بیشتر نمی آمد

دلم گرفت بیا با پرنده ها برویم

دلم گواهی بد می دهد بیا برویم

و ماندن عین گناه است می شود برگشت

هنوز نیمه راه است می شود برگشت

فقط سکوت نفس گیر جاده مانده و من

دلی شکسته و پایی پیاده مانده و من

فقط سکوت نفس گیر جاده است چرا ؟

کسی به بدرقه من نیامده است چرا ؟

به دست و پای دلم بوسه های بند ، ببین

به من اجازه ماندن نمی دهند ، ببین

نداده اند مجالی که بند پاره کنم

و فرصتی که در آن شاید استخاره کنم

نشد ، ببخش ، نشد با شما وداع کنم

به من اجازه ندادند تا وداع کنم

دلم برای خودم تنگ نیست ، اما تو

نخواستند خداحافظی کنم با تو

من و تو همسفر جاده ایم دورادور

همیشه دست تکان داده ایم دورادور

دلم گرفت بیا با پرنده ها برویم

دلم گواهی بد می دهد بیا برویم

و دور ماندن از اینجا ، دلم نمی خواهد

قبول ، می روم ، اما دلم نمی خواهد

چقدر خوب شد اینبار ساده حرف زدی

از آب و آینه ، از شعر و جاده حرف زدی

اشاره های تو را ، بی اجازه می فهمم

چه حرفهای قشنگی است ، تازه می فهمم

حضور گرم تو در حد پیش بینی نیست

و حرفهای تو این روزها زمینی نیست

به معجزات کتاب الحکیم می مانی

و مبهمی به الف لام میم می مانی

برای شعر برای سرودن آمده ای

فقط برای سپیدار بودن آمده ای

دلم گرفت بیا با پرنده ها برویم

دلم گواهی بد می دهد بیا برویم

و ماندن عین گناه است می شود برگشت

هنوز نیمه راه است می شود برگشت

محک زدم همه مردمان اینجا را

و می شناسم از این دست آدمک ها را

سیه دلند ، صدای تو را نمی فهمند

و التماس دعای تو را نمی فهمند

اگر برای تو از من نشانه می ماند

فقط همین غزل عاشقانه می ماند

و دستها که تبر می شدند ، یادت هست ؟

و بی ملاحظه تر می شدند ، یادت هست ؟

همینکه حرف گل سرخ پیش می آمد

همیشه طور دگر می شدند ، یادت هست ؟

برای کشتن حتی بنفشه ای کوچک

تمام شهر خبر می شدند ، یادت هست ؟

هنوز فاجعه اعتماد شیشه به سنگ

و دستها که تبر می شدند ، یادت هست ؟

دلم گرفت ، بیا با پرنده ها ...

علیرضا بندری

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/07/12ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

ما از تو غیر یک دل بینا نخواستیم

چون کودکان ، حوائج دنیا نخواستیم

هر کس ز وصف روی تو آرد نشانه ای

خود جلوه کن که توری و سینا نخواستیم

مرآت رخ نمای تو شد این جهان و ما

عکس تو را فتاده به مینا نخواستیم

بر دامن تو دست تولّا چو می رسد

تا کعبه پای بادیه پیما نخواستیم

آنگونه عاشقیم که در جستجوی تو

کاخ سپهر هم چو مسیحا نخواستیم

مهری مراد ماست که خود شمع محفل است

ماهی که کسب نور کند ، ما نخواستیم

سود و زیان کار جهان عاقبت یکی است

ما زند زیرکیم که سودا نخواستیم 

استاد معینی کرمانشاهی

 

***  الهی و ربی من لی غیرک ؟ ***

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی با خودم فکر می کنم حکمتش چه بوده که باید " گشوده " سایه سر باشد ، لابد به احترام فرق شکافته مجال سکوت و وحدت ندارد ...

حتم دارم هر کس که می گشاید مصحفش را آیه های " مومنون " می آید

بر مصحف بگشوده حیدر صلوات

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

همه کس گویی خو کرده اند بدین آمد و رفت های تنگاتنگ

الا من که هر بار هوس آلوده تر سراپا شوق می شوم نگاهت را

حتی اگر به قدر پلک زدن باشد

حی نوشت : إذ رءا ناراً فقال لأهله امکثوا إنی ءانست ناراً لعلی ءاتیکم منها بقبس او أجد علی النار هدی (10 طه )

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت   توسط ترلان  | 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

خیلی وقت بود با باران به هم زده بودیم . دورادور نگاههایمان در هم تلاقی می کرد اما ... یا او راه نمی آمد با من یا دلم با او !

خیلی وقت بود با باران به هم زده بودیم . گاهی تمام غرور آسمانی اش را زیر پا می گذاشت و لحظه ای چشمک می زد اما ... تا ناز می کردم روی می گرداند و دیگر نگاهم هم نمی کرد ؛ من هم به عوض تلاقی ساعتها از پشت پنجره ، چشمانم را به رخش می کشیدم که حسابی تر بودند اما بارانی نمی شدند ، من هم ساعتها از پشت پنجره روی بر می گرداندم از شرشر نیازش و دیگر زیر سایه اش نمی رفتم !

غریبه بود انگار برایم با همه قرابتش ، خیلی وقت بود با باران به هم زده بودیم !

از ماشین که پیاده شدم ناز می کردم برای چشمک زدنهای گاه به گاهش . انگار ، باران ؛ با همه غرورش دلش برایم تنگ آمده بود ؛ شاید از حجم نگاهم فهمیده بود دلم حسابی هوایی اش شده !

ناز کشید ، چشمک زد ، قطره قطره جاری شد ... کم کم ناز کردنهایم جای خود را به مسامحه می داد ، کم کم مسامحه نیاز شد .

پایان جاده ، روبروی آینه تمام نمای شهود که ایستادم ، خیس خیس خیس باران بودم ؛ مثل همان وقتها ؛ همان وقتها که هنوز به هم نزده بودیم ، با باران !

حالا که تمام تنش را توی آغوش کشیده ام ، می فهمم ... چقدر نیازمند صداقتش هستم در این کره سراسر رنگ . حالا می فهمم باران یعنی : ...

یعنی " باران "

* باران استعاره نیست ، کناره نیست ، ایهام نیست . باران ، باران است . همین ! *

3/10/1387

پ.ن 1 : عهد کرده بودم اولین بارانی که آمد ؛ بعد از اینهمه خشکی ، بنویسمش . فکر نمی کردم اینچنین سر زده جاری شود .

پ.ن 2 : این اولین مجالی بود که پس از نزولش ، وقت به من روی آورد برای نوشتن .

پ.ن ۳ : با همجواری باران بود که زنده شدم !!!

پ.ن ۴ : باران که می آید ، تو می آیی ...

پ.ن ۵ : ختم به خیر کردنش با خدا .

یا علی

 

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت   توسط ترلان  |