بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
حلالتون کردم هرچند شما به من این موقعیت رو ندادید که حلالیت بطلبم !!!!!!!!!
حلال
خدانگهدار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اومده بودم پستم رو پاک کنم و بگم حلال می کنم اما حالا میگم
فراموش کردم برای همیشه
خیلی وقته
پس از عواقب هیچ چیز نترس
فراموش کردم
همین
راستی خداحافظ برای همیشه
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
می تونم ازت یه خواهش کنم و اونم اینکه با اسم خودت برام کامنت بذاری
این اسم مستعاری فقط باعث میشه من رو نسبت به دوستی که خیلی بهش علاقه دارم ظنین کنه و گمونم این اشتباهیه که یه بار مرتکب شدی ... تکرارش نکن !
می خوام یه چیز رو صادقانه اعتراف کنم و اینکه من توی ماجرای گذشته شاید نتونم بگم حلال ، اما خیلی چیزها رو فراموش کردم اما این روزها یه علامت سوال به بزرگی تمام دلت توی ذهنم هست که فقط باید جوابش رو پیدا کنم ... که اگه پیدا شه تمام سعیم رو در حلال کردن خواهم کرد
من دارم به تو فرصت جبران میدم ... پس ازت خواهش می کنم با صادقانه حرف زدن ، تو هم به من این فرصت رو بده ( در مورد خودت و دیگران )
یه چیز دیگه : قبول داری توی این فضای مجازی هرکس با هر اسمی می خواد حرف می زنه ( حتی به جای کس دیگه ) ؟! پس بهم حق بده ازت یه نشونه بخوام تا مطمئن شم خودتی !!!!!!!
بازم منتظرم
می خواستم یه جمله هم بگم اما ترجیح میدم زود قضاوت نکنم ...
من می خوام قصه تو رو بشنوم . این برام خیلی مهمه ! خیلی !
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه
سلام سرکار خانم "0"
امیدوارم برای یک بار هم که شده سری به این فضای مجازی بزنید و این نامه ( و نه پست ) که برای شما گذاشته ام رو بخونید
شاید این تنها راه ارتباطی من با کسی است که نمی شناسمش
پس آخرین استفاده رو از این فضا می کنم و برای شما پیغام می گذارم
اگر این نامه رو دیدید ، بی خبرم نگذارید
گفته بودید حرفی دارید
موضوع بحث رو من و شما می دونیم
گمونم حالا بیش از پیش به اعصابم مسلط باشم
اگر هنوز تمایل دارید ؛ من هم دوست دارم حرفهای شما رو بشنوم
با توجه به اینکه نمی دونم قراره چه چیزی بشنوم نمی تونم در مورد عکس العمل آینده ام اظهار نظر قطعی داشته باشم اما قول می دم منصفانه به قصه نگاه کنم و حتی اگر قانع نشدم ، فقط سکوت کنم . همین !
منتظر صحبت هاتون هستم ؛ فقط لطفاً صادقانه !
باز هم امیدوارم این پیغام رو ببینید و خبرم کنید
لطف کنید و برای پست قبل کامنت بگذارید
منتظرم ...
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
من صاحب که نه ، کاتب سیمرغم
زمانی قلم می زدم در آسمان سیمرغ
به عشق سیمرغ
اما حالا ...
چقدر شادم از ننوشتن !!!
از فرود ...
فرودی که انگار تازه بعد از نشستن دلیل نشستنش را یافت .
"محمد تو خود خوب می دانی که کوه قافی که بنا ساخته بودی ، ... یِ طاهر ی بود تا خسته دلان را به معشوقشان نزدیک نماید."
مگر قاف ساختنی است ؟!!! یا مگر معشوق آنقدر جذبه ندارد که من ... ؟!!!
استغفر لنا و ایاکم ...
اما سیمرغ ...
سیمرغ می خواست اصلا مرغ نباشد
می خواست تا نگاه می کند ببیند سیمرغ است
چه رسد به من !!! ... طاهری !!! یک آدم !!! آن هم نه به قدر و مقام "تو" و روح "تو"
به قدر کس دیگری که هنوز حتی نمی داند کجا ایستاده و کدام سنگ زیر پایش سفت است ؟! یا اصلا سنگی هست که زیر پایش باشد یا نه ...
می خواستم تا نگاه می کنیم زود بفهمیم بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود !
اما زود که چه عرض کنم ...
سالی گذشت ...
نه ، حتی بیشتر گذشت و ما به عوض سیمرغ ، سی مرغ شدیم !!!
درگیر مرغها شدیم ! درگیر اینکه نخستین کدام باشد و سی امین کدام !!!
درگیر اینکه مرغیم یا همراه ؟!!!
درگیر اینکه ...
آنقدر که حتی باورمان شد یکی سالار است !!!
مگر روح " الله " سالار می خواهد که بر آن شدید تا سالار سیمرغ را به آشیان خود ساخته اش بازگردانید ؟!!!
مگر سی مرغ سالار داشت ؟!!!
اصلا مگر صاحب داشت آسمان ؟!!!
سر تا پایش یکی بود ...
مغارب و مشارق و سهل و جبل و بر و بحرش ...
هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن ...
آمده بودیم که دل بکنیم از هر چه هست تا دل ببندیم به یکی ... همان یکی که نبودش نبود !!!
اما دل بستیم به مجاز و دنیایش ...
مگر حقیقت این عالم دل بستنی بود که مجازش باشد ؟!!!
...
کم کم فهمیدم گم شدم !!!
از آغاز راه و از تمام نگاههای دوخته بر اوج
نه حریم مانده بود نه حرمت
قلمها حرمت نداشتند و دلها حریم می شکستند
یکی نظر کرده بود و یکی باب الحوائج !!!
یکی زمین بود و دیگری آسمان !!!
یکی عرش بود و آن دیگر فرش !!!
یک کلام ...
هیچ کس آنی که باید ، نبود ...
یا شاید می خواست باشد اما نمی گذاشتند ...
دلها حرمت می شکستند و قلمها حریم نداشتند
وفا ندارد هیچ چیز این دنیای حقیقی حتی اگر به مجازش پناه برده باشد
حتی اگر در لابلای عصر ماشین و آهنگ و سنگ یک صدای آشنا شنیده باشد
اصلا مگر اینجا آشنا هم پیدا می شود ؟!!!
" دوستی می گفت که فریادی شنیده است
به گمانش آشنا آمده بود
و دویده بود
در پی صدا "
و خودش گفت " که انسان همواره عجول بوده "
و من و تو هم انسانیم !!! نیستیم ؟!!!
عجول و کم طاقت و بی حوصله
کدام لبیک این دنیا وفا دارد که دل در گروش ببندیم ؟!
اصلا مگر دنیا وفا دارد که لبیکش ... ؟!
آن هم به حکم قانون نانوشته من و تو !!!
این قانون من نبود که بمانم تا همیشه !
قانون من آن بود که باید تنها رفت ...
باید واحد شد تا به احد رسید
قانون من هم نبود ...
قانون نانوشته کائنات بود ...
اینکه کسی برای پرواز تو از قافله جا نمی ماند ...
اما ما می خواستیم بمانیم ...
نرویم ...
و این نابودی ما بود ...
رسم سی مرغ این نیست ...
سی مرغ باید برود ...
تا سیمرغ ...
حتی اگر در پایان هفت مرغ بمانند ...
همان سیمرغ است ...
این قانون عشقبازی عطار است حتی در قرن جت ها !!!
مگر سی مرغ از آغاز سی تن بودند که تا انتها سی تن بمانند ؟!!!
...
گفتید بریدم ...
از چه ؟!!!
از سیمرغ یا از سی مرغ ؟!!!
مگر می شود از خود برید ؟!!!
مگر می شود از روحی که در جان دمیده شده دل باز ستاند ؟!!!
اما مگر می شود دل در گرو دیگری بست و دل نکند ؟!!!
اصلا مگر رخصت دل بستن و نبریدن داری ؟!!!
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
گفتید بریدم ...
از سیمرغ ... حاشاالله
از سی مرغ اما ... آری دل کندم ...
...
نه رشته تسبیح بودم که بگسلم و نه سالاری که از تخت شوکت زمین بخورم !!!
که کوچک ترین ذره ای بودم از خاک که شاید می توانست تسبیحی باشد در دست انسانی که می زید به امید "آدم" بودن ...
اما گمانم حتی تسبیح هم نشدم ... که شهادت دهم عشقبازی دستان تر یک عاشق را ...
...
سیمرغ مگر سقوط می کند که بمیرد ؟!!!
سیمرغ اوجی است که فرود و فراز است ... هست و نیست است ... بود و نبود است ...
مگر می شود بمیرد ؟!!!
بازگردم که بگویم عشق دوست مجاز بر نمی دارد ؟!!! مگر عشق ... اصلا درگیر حقیقت و مجاز است یا درگیر کلام من و تو ؟!!! عشق خود گویاست به همه همه همه ثانیه هایش ...
عشق تفسیر نمی خواهد ...
درس و کتاب نمی خواهد ...
دفتر و قلم نمی خواهد ...
ذره ای دل می خواهد که فقط بخواهد ... با تمام وجود کوچکش ... عاجزانه و خالصانه ...که عاشق باشد ...
همین !
...
سی مرغ مرهم از محرم می جست و ما از حرام !!!
سی مرغ پسند جانان می پسندید و ما پسند جان !!!
سی مرغ در پی درد بود و ما ... نه ! من ... مدام پی جوی درمان !!!
بازی ، وارونه پیش می رفت و ما به عوض شستن نگاههامان ، مدام ساعت را پشت و رو می کردیم تا فریب شنهایی را بخوریم که به جاذبه دوست تسبیح گو فرود می آمدند !!!
...
گفتید مرد این راه باید اوج گیرد از سر مانع و من خواستم اوج بگیرم ...
سیمرغ را که نه ...
بت خود ساخته سیمرغ را زیر پا نهادم ...
ویرانش نکردم ...
به عوضش تبر بر دوشش نهادم تا باور کنم عزیزی را رها کردم تا دیگر بتهایم ویران شود ...
نه به قدرت این دنیای مجازی بل به غیرت سیمرغی که در روحم مأمن گزیده است ...
یا لااقل امید دارم مأوا بگیرد ...
گفتید پرهای خودم را نسوزانم ... نشکنم ... مگر این بال از آن من است که هر زمان قصد برچیدن کنم ، رخصتم دهند ؟!!!
آنکه آسمان آفرید ... بال آفرید ... شوق پرواز آفرید ... عشق آفرید ... و بعد در روح خودش دمید تا زندگی که نه ، تا بندگی جریان بگیرد ...
و تا کن فیکونی دیگر جریان خواهد داشت ...
حتی اگر نباشم ...
حتی اگر نباشی ...
...
گفتید استراحت کنم ...
مگر عشقبازی خستگی بردار بود که خسته شوم ؟!!!
گفتید تمرکز کنم ...
مگر عاشق هوش و حواس می خواهد ؟!!!
یک جام شراب می خواهد ... یا حتی جرعه ای و بعد بدمستی ابدی ...
نخند ...
با تو هستم عاقل فرزانه !!!
به مستی و پیاله و جرعه و جامم نخند ...
هستیم را از جرعه شرابش به ودیعه دارم ...
والله ...
والله ...
والله ...
راست می گویم !!!
...
گفتید دردهایم را می دانید و از عذابهایم با خبر ...
اما نه دردی در جان من ریخته بود و نه در عذابی غوطه ور بودم
شما بسیار گفتید و من شنیدم و شنیدم و شنیدم ...
نخواستم با سکوت بروم و بی هدف
آغاز بی پایان نبود که پایان اینگونه در سکوت باشد !!!
...
و من هنوز بر سر پیمان خود هستم ...
نه با سی مرغ که با سیمرغ ...
و نه در مُقام که در هجرت !!!
هستم اگر می روم ...
گر نروم نیستم ...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
زندگی ما انسانها سرشار از فراز و نشیب هاست . گاه بالا می رویم ، گاه زمین می خوریم ، گاه بر می خیزیم ، گاه خسته می شویم ، گاهی پیروز و گاه شکست می خوریم ، گاهی فریاد می زنیم و زمانی را در سکوت طی می کنیم !
و من " ترلان " صاحب وبلاگ سیمرغ ، به دلیل الطاف بی شائبه برخی دوستان !!! و نیات خیر خواهانه شان !!! و برای ممانعت از شکسته شدن بیشتر حریم پرواز سی مرغ زین پس سکوت اختیار کرده و فضای مجازی را با تمام تلخ و شیرینش و با همه پروازهای نیمه تمامش به خدا می سپارم .
امید آنکه بالهای بسته مرغ کوچکی چون من هیچ یک از همراهان را از پرواز باز ندارد .
هر چند سکوت می کنم و می نشینم ، اما نگاهم همواره بدرقه گر پرواز شماست و دلم دعاگویتان !
اگر لایق باشد ...
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چقدر به تو حسودیم می شود وقتی می بینمت و یاد آن روزهایم را زنده می کنی ...
یاد روزهایی که تازه پیدایش کرده بودم ...
و چقدر عاشقانه عشق می ورزیدمش ...
انگار راه و رسم عاشقی را آنروزها بلدتر بودم ...
انگار شیوه نازکشی را در خونم ریخته بودند آن روزها ...
و من چه هنرمندانه تمنایش می کردم !
همان روزهای اول بود که امید وصلش را داد ...
همان روزها بود که گفت نزدیکش هستم ...
هر چند او از آغاز نزدیک بود و من دور دور دور ...
هر بار که آشفتگی هایت را می بینم به یاد آن روزهای خودم آشفته می شوم ...
به یاد آن روزهایی که همه یک سو شده بودند و او یک سو ...
همان روزهایی که همه چیز برایم تداعی گر او بودند ...
همان روزهایی که در هر چه خیره می شدم انگار در چشمان او زل زده ام و دلم را آشوبی شیرین می فشرد ...
خوشا به حالت چقدر حسودیم می شود به حال و هوای این روزهایت !
روزهایی که روزی برای من بودند و حالا چقدر فاصله گرفته ام از روزهای داشتنش ...
توی کوچه پس کوچه های دلم قدم می زدم و زیر لب زمزمه می کردم :
یار با ما بی وفایی می کند
بی جهت از ما جدایی می کند
سیلی خاطره ها محکم کوبید توی صورتم
خنده تلخی زدم و گفتم : بی جهت ؟!!!
باز هم دیدمت ...
و باز حسودی ام گل کرد ...
نه ! حسودیم نشده بود ...
حسابی غبطه خوردم ، آنقدر که همه حسرتهایم اشک شدند و بی اختیار روی صورتم دویدند ...
آنقدر که حتی توی قدم های خسته ام هم اشک جاری شد ...
آنقدر که حتی پشت خنده های زورکی ام هم خیس آب شده بود ...
و مثل همیشه حالا که دلت گرفته همه چیز با هم هجوم می آورند تا نابودت کنند و تو این روزها چقدر نشکستنی شده ای ...
از بد حادثه !!!
کاش می شکستی ...
کاش لااقل ترک برمی داشتی ...
یادت رفته تو از خاک کویری که بمیری ؟!!!
چقدر خوشبختی این روزها غریبه !
چقدر لذت می بری از ثانیه هایت ...
چقدر مقدسند این روزها اشکهایت ...
می شود دلت را طواف کرد این روزهای تهی ...
می شود تیمم کرد با خاک قدمهایت ...
می شود غسل طهارت کرد در بغض شبانه ات ...
می شود یک دنیا استجابت جست بین ربنایت ...
و م ن چ ق د ر ب ه ا ی ن ر و ز ه ا ی ت غ ب ط ه م ی خ و ر م غ ر ی ب ه !
اما گمانم او هنوز سر حرفش ایستاده ... مثل مرد ...

" نحن اقرب الیکم من حبل الورید "
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
کم کم داشتم دلواپست می شدم ... چشم به راهت مانده بودم تا در خانه ام را بزنی ... تا من بتوانم ، پا برهنه تا وسط وسط وسط خانه ات بدوم !!!
کم کم داشتم نگرانت می شدم ... نگران خودم ... نگران دلم !
دورادور صدای قدمهایت را می شنیدم که از کوچه معشوقه ما می گذشتی ... به همسایه هایم سلام می کردی ، احوال دلهایشان را می پرسیدی ، تا خانه دوست بدرقه شان می کردی ...
و می گذشتی ...
و می رفتی ...
و من تو را نمی دیدم !
کم کم داشتم از خودم ناامید می شدم ... و از زندگی ام ... از سکون ... و از بیدردی !
اما انگار اشتباه می کردم !
حالا تو ...
با یک دنیا ذهن پریشان ... با یک بغل فکر مشوش ... با یک سجاده چشم خیس ...
دوباره دستهایت را گشوده ای تا من خودم را به آغوشت بیندازم و درد بنالم ... و عشق بورزم ... و از نفسهایم ، از بودنم ، از هستیم ... لذت ببرم !
اما مثل همیشه با ترس !!!
یویلنا ! إنّا کنّا ظالمین ... یا الله !
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
تو دلم یه دنیا حرفه که می خوام بگم براتون
تو بگو به من کجایی تا ببوسم خاک پاتون
آقا جون دلم گرفته مثل آسمون پاییز
می دونم مرغ دل من دوباره کرده هواتون
با خودم یه نذری کردم که اگه تو رو ببینم
با همون نگاه اول جونم رو بده براتون
چه خوبه خونه قلبم بشه جای تو همیشه
حک کنی رو صفحه دل نقش روی دلرباتون
چی میشه یه بار شبونه رد شی از کوچه قلبم
روی ماهتو ببینم یا که بشنوم صداتون
ما رو هم یه نیمه شب تو نماز شب دعا کن
تا صبا برام بیاره صدا و سوز دعاتون
بیا تا برات بمیرم که به عشق تو اسیرم
الهی به جون بگیرم همه درد و بلاتون
بیا تا دورت بگردم حالا که اسیر دردم
بیا ای یوسف زهرا ببوسم شال عزاتون
گفتی پر خون می شه چشمات از غم داغ شقایق
الهی که من بمیرم نبینم خون چشاتون
...
بر لحظه انتظار مهدی صلوات

یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
" الرحمن . علم القرآن . خلق الانسان . علمه البیان ... "
سلام
به اشکهایم نخند ...
این اشکها ٬ حسرت یک عمر دوری اند ...
به اشکهایم نخند ...
این اشکها حسرت روزهایی هستند که روزی بودند و حالا ٬ خیلی زود تر از آنچه فکرش را بکنی دیر شده اند .
تازه پیدایش کرده بودم ٬ تازه مأنوسش شده بودم ٬ تازه همزبانش شده بودم ...
که از دست دادمش ٬ که فراق حائل شد ٬ که سکوت کرد !
و حالا ...
این اشکها را خودم هم باور ندارم ...
شاید بغضی دیرینه است که حالا سر باز کرده و آرام نمی گیرد ...
شاید قرنها از این بغض سربسته می گذرد ...
از آنروز که افسوس نبودم تا برای لسان الغیب " الرحمن " بخوانم ...
از آنروز که افسوس نبودم تا مرادم را مرید وار با اشک بدرقه کنم ...
هر چند حاملان عرش خدا بدرقه اش کرده اند گمانم .
و حالا ...
انسانی خلق شد ...
و بیان آموخت ...
و درد سرود ...
و زین پس سکوت خواهد کرد !
خوشا به حالش که لااقل دانست " آسمان جاذبه دارد . نه زمین ! "
و گمانم دیگر بیتابی امانش نداد .
دلم برای واژه هایش ٬ برای دردهایش تنگ خواهد شد ...
اما تو ...
به اشکهایم نخند !

یا علی


